پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

U

حس بدیه وقتی فکر می کنم اشتباه کردم وحس بدتریه که تو رک بهم نمیگی.اونوقت برای آدمی حتی مثل من که اعتماد بنفس خوبی داره هر لحظه ش سخته.هر لحظه ش احساس کوچیک شدن داره.احاس بدل شدن به بتی که بزرگه ولی تو میای که بشکنیش و با همه ی بزرگی توان دفاع از خودشو نداره و اونوقته که جلوت احساس حقارت می کنه

اینارو نمی نویسم که باهات از اینجا حرف بزنم.نه بخاطر اون مکالمه ی نوشتاری که گفتم.اینجا انگار به خودم دلداری می دم

دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

سفر

گویا برای گوسفند کشیه

همیشه این نوستالژی قلقلکت می ده وقتی همچین جاهایی رو می بینی ولی وقتی با دیدنش گریه کنی یعنی اوضاع خیلی خرابه.انگار یه حلقه مفقوده بین خاطرات ما وجود داره و قرار نیست خاطرات زنجیروار و متصل به نظر بیان.به همین خاطر که همیشه احساس می کنم زمانی نزدیک بود که میومدیم و روی این تراز و با ذوق و شوق خودمون رو وزن می کردیم و می خواستیم به همدیگه پز بدیم که کی بیشتر بلده با این وسیله کار کنه.خاطرات زیادی یکباره زنده شد مثل مادر بزرگی با روسری سفید گل دار و گونه های سرخ که نون های خوشمزه می پخت اما حالا دیگه نه اون مادر بزرگ هست نه تنورش و پدربزرگی پیر اما سرحال و شوخ که گلاب های خوشبو می گرفت اما حالا از اون پدربزرگ یه پیرمرد آلزایمری بریده از دنیا مونده و کارگاه گلاب گیریش حالا تبدیل شده به یه ویلای نقلی تقریبا مدرن.خاطرات کرسی های گرم و تنبل کنی که جاشون رو به بخاری داده بودن و کلی خاطره ی ریز دیگه که روی در و دیوار بودن .واقعا جای گریه داشت.چیز بزرگی از دست رفته بود

ب.ر: واقعا توی کامنت های پست قبل جای یه نقد حداقل دو سه کلمه ای خالی بود.انگار تعریف کردن دیگه جزو آداب شده

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

پشت به جبرئیل

چند شبی می شد که فرشته ی وحی بالاسرم می آمد.با خودش یک کتاب جدید آورده بود.می گفت اسمش را بذار تقدس عشق.شب اول رفتم قلم را برداشتم که بنویسم ولی خیلی خوابم می آمد بهش گفتم برو فردا بیا.فردای آن شب خیلی با خودم فکر کردم.شب بعد آمد.بهش گفتم: جواب مردم رو چی بدم؟!خودتون گفتید وحی تموم شد.در ضمن من گناه کارم.
پوزخند زد و گفت: تو نبودی و ندیدی به همین خاطر خوب درک نکردی.مردم هرچی بهشون بگی باور می کنن.در ضمن تو وضعت از موسی که خراب تر نیست.اون آدم کشته بود.
گفتم: باشه.قبول.فردا آماده ی نوشتنم.فردا بیا.
فردا شب باز با آن درخشش کور کننده آمد.با دست جلوی چشمم را پوشاندم.
- تو نمی تونی روزها بیای؟
- نه
- چرا؟
- بماند... حالا آماده ای؟
- نمی نویسم
- برای چی؟
- می تونی قانعم کنی؟
- من برای تو شانس به این بزرگی دارم بعد تو برای من ناز می کنی؟
- می دونی چیه؟من خودمو از تو بالاتر می دونم.چون تو اراده نداری ومن دارم
و او با این حرف رفت.
چند شبی خواب راحت داشتم تا این که بعد از هفت شبانه روز شیطان آمد.کتابی در دست داشت.می گفت هنگام رفتن،از خدا دزدیده.او هم پیشنهاد نوشتن داشت.گفتم فردا بیاید.باردیگر تا شب بعد خوب فکر کردم.
شب بعد آمد.گفتم: چرا من؟!
- چون تو گناهکاری و ناشناس.
- شاید ناشناس باشم.اما برای خودم ایده دارم.زیر بار هرکاری نمی رم.می تونی منو قانع کنی؟
قهقه ای کر کننده سر داد و گفت: خیلی ها روحشون رو به من فروختن.
- اونا بی ارزشن.
از میان کسانی که روح خود را فروخته بودند روح آتنا را نشانم داد.یکه خوردم.سرم را پایین انداختم و گفتم: فردا شب آماده ی نوشتنم.
فردا آمد.گفت: آماده ای؟!
- نمی نویسم
- برای چی؟!
- سرتو بیار جلو.
جلو آورد.هدفون را روی گوشش گذاشتم .آلبوم آخ را باز کردم و شمس را برایش گذاشتم.چشمانش گرد شد.کتاب از دستش افتاد.هدفون را از گوشش برداشت.دمش را روی کولش انداخت و رفت.
- کجا می ری؟!
- می رم پیش خدا.می خوام به جدت سجده کنم.شاید قبول کنه.
پوزخند زدم و با خودم گفتم: باشد که آمرزیده شوی.
کتاب را از روی زمین برداشتم.نگاهی به جلدش انداختم.روی جلد نوشته شده بود تقدس شهوت.نخواندمش.رویش بنزین ریختم و سیگارم که حالا دیگر به فیلتر رسیده بود را پرت کردم.سیگار دیگری روشن کردم و همین طور که به شعله ها نگاه می کردم عمیقا به فلسفه وجودی همه چیز فکر می کردم

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

بررسیات بر اساس تجربیات


در انقلاب 57 هرجا که احساس خطر می شد خانوم ها را جلو می فرستادند چون می دونستن که کسی به اون ها آسیب نخواهد زد.واقعا عالی شد که توفیق آشنایی به بهترین شکل رو اون هم برای سه سال با انواع و اقسام بسیجی ها و سپاهی ها پیدا کردم.شاید فکر کنید که این برخوردشون ناشی از اعتقاداتشونه.البته نمی گم این نیست.هست.ولی دقت کردید که چطور این دختر رو می زنه؟! شبیه این صحنه دو مرتبه ی دیگر هم برای من تکرار شده.این تیپ آدم ها همیشه از یه چیزی رنج می برن.هیچ دختری بهشون توجه نمی کنه.اگر از من که حتی در این مورد باهاشون صحبت کردم بپرسید بهتون می گم ریشه این رفتارشون با دخترها در اکثر موارد چیزی جز عقده نیست

منابع آگاه بهم گفتن وقتی توی هفت تیر متوجه شدن که عکس خ ا.م.ن ه ا.ی در جایی دیگر لگد مال شده یکی از پنج تا دوشکا رو از ماشین بیرون کشیدن و قصد تیر اندازی به مردم رو داشتن که جلوشون گرفته شده.البته واقعا شانس آوردن که به حماقتشون ادامه ندادن

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

سمفونی مردگان

آدم گاهی احساس می کنه دوبار زندگی کرده.با خوندن سمفونی مردگان این حس بهت دست می ده که بار دیگه ی زندگیت داره روایت میشه.
یه حس افسردگی عجیبی داره.اول فکر می کنی برای آیدین ناراحتی بعد به این نتیجه می رسی که حکایت این آیدین حکایت خودته اما بعد از اون ناراحتی از چیزی شامل میشه که پیداش نمی کنی.نه شخصیتهای داستان،نه سرنوشتشون،نه خودت و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه.حس غریبی داره.دلت از چیزی که نمیشناسش می گیره.نمی دونم.شاید کلماتم رو گم کردم و یا شاید کلمه ای براش وجود نداره و قابل توصیف نیست.واقعا نمی دونم.فقط می تونم بگم سمفونی مردگان یه شاهکاره.هیچ کتاب دیگه ای همچین حسی رو به آدم نمیده.این کتاب بیش ازآن که داستان خوبی داشته باشه خوب روایت شده و به طرز باورنکردی به آدم نزدیک میشه

بالاخره مینیمالم راه اندازی شد.لینکش نمی کنم تا زیاد عمومی نشه اما اگه کسی مایل باشه آدرشو داشته باشه به صورت خصوصی در اختیارش می ذارم

پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

از دریاچه تا دستشویی

تنها چیزی که می تونست بعد حدود سه ماه پای منو به سلمونی باز کنه قرار وبلاگی بود.برنامه ها رو ردیف کرده بودم تا به این قرار برسم و حتی مسافرت رو به خاظرش تعطیل کردم.اما کارهایی مثل همین سلمونی رفتن طبق معمول موندن برای دقیقه نود که ریشه این مسئله در فراخی بنده قابل بررسیه.با مبین.م برنامه ریختیم که باهم بریم اما نشد و قرار بر این شد اون بعدا خودش بیاد و من که در آخرین لحظات برنامه ام خراب شده بود چتر خواهر گرامی شدم و ازش خواستم منو برسونه.حدود پنج،ربع کم بعد از ظهر بود که راهی شدم و به ترافیک بدی هم خوردم.به هر حال هر جور بود رأس ساعت هفت به دریاچه رسیدم اطراف رو با نا امیدی نگاه کردم.جماعتی یافت نشد.شماره ی پوریا رو می گرفتم و اشتباه بود.به زمین و زمان فحش می دادم یک ربعی همان بالاها فِر خوردم که ناگهان نگاهم به جمعی در پایین افتاد که چهار صندلی رو دور هم چیده بودند.کوله پشتی رو بالا پیش خواهرم گذاشتم پایین آمدم.به جمعیت که رسیدم با خودم فکر کردم خوب حالا باید از کجا بفهمم که اینا همونان؟!

جلو رفتم و پرسیدم: شما بینتون پوریا دارید؟!

پوریا سرش رو برگردوند وسلام کردیم و بعد از اندکی منو شناخت (فکر کنم بخاطر به کار بردن لفظ برادر بود).یک جای خالی در قسمت خانوم ها بود که با تعارف یکی از همانها نشستم(البته سه تا پسر هم در روبه رو بودند که نمی دونم چرا اونا قبلا نشسته بودند) و اولین سؤالم این بود که کسی دستمال داره؟! که البته نگاه چپ چپ اطرافیان رو در پی داشت.ولی خوب در اون شرایط سرما بهتر از این بود که آب دماغم آویزون باشه.بعد مشغول تماس با مبین.م شدم و متوجه شدم که به علت خرابی ماشینش نمی تونه بیاد و به همین خاطر خیلی ناراحت هم بود.

من دیر رسیدم و چند دقیقه بعد از ورودم دو نفر رفتند و همچنین زیاد خوب با دیگران آشنا نشدم و ظاهرا به بحث های اولیه هم نرسیدم ولی در کل آنهایی که می خواستم را دیدم و با ساندیس ازم پذیرایی شد.کمی با دیگران در مورد وبلاگ و بلاگفای خائن و درس و ... صحبت کردیم. طرحم رو هم با برادر پوریا در میان گذاشتم ولی اون به شدت در مورد نتیجه دادنش نا امید بود.بعد به پایین راهی شدیم و من از جمع خداحافظی کردم و به سمت ماشین راهی شدم و البته آنجا پیتزای گرم انتظارم رو می کشید.

فردا صبح با درد بدن عجیبی بیدار شدم که احتمالا ناشی از سرمای شب گذشته بود و تا چند دقیقه قادر نبودم رویاهام را با اتفاقات دیشب تمیز بدم ولی کم کم حالم سر جاش اومد.برای صبحانه از ساندیسی که دیشب بهم رسیده بود استفاده کردم ولی از همون لحظه تا حالا به عارضه ی بیرون روی گرفتارم

پ.ن: از صبح تا حالا منتظرم یه نفر درمورد دیشب بنویسه ولی انگار همه منتظر بقیه نشستن

پ.ن: اگر کسی عکس های دیشب رو داره لطف کنه منو با خبر کنه

پ.ن: گوریل فهیم تمام تصوراتی که ازش داشتم رو درهم شکست

پ.ن: جهت اطلاع خدمت پپری خانوم بگم که مبین وقتی مطلع شد شما هم بودی گله مند شد که چرا شما خبرش نکردی

ب.ر: از دست این ویروس فارسی پرون به یه یوزر دیگه فرار کردم خوشبختانه هنوز این ویروس خبیث پیدام نکرده.به هر صورت حالا می تونم مینیمالم رو که بازگشاییش دوهفته عقب افتاده بود راه اندازی کنم

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

If I Was Your Vampire

عکس از عالیجناب هایپ

در جاده ام

فضای رعب آوری ایجاد کرده

صاعقه و رعد گیتار

این فیلم هم مربوط به تظاهرات روز قدس که خودم فیلم برداری کردم.روز باشکوهی بود

video