تنها چیزی که می تونست بعد حدود سه ماه پای منو به سلمونی باز کنه قرار وبلاگی بود.برنامه ها رو ردیف کرده بودم تا به این قرار برسم و حتی مسافرت رو به خاظرش تعطیل کردم.اما کارهایی مثل همین سلمونی رفتن طبق معمول موندن برای دقیقه نود که ریشه این مسئله در فراخی بنده قابل بررسیه.با مبین.م برنامه ریختیم که باهم بریم اما نشد و قرار بر این شد اون بعدا خودش بیاد و من که در آخرین لحظات برنامه ام خراب شده بود چتر خواهر گرامی شدم و ازش خواستم منو برسونه.حدود پنج،ربع کم بعد از ظهر بود که راهی شدم و به ترافیک بدی هم خوردم.به هر حال هر جور بود رأس ساعت هفت به دریاچه رسیدم اطراف رو با نا امیدی نگاه کردم.جماعتی یافت نشد.شماره ی پوریا رو می گرفتم و اشتباه بود.به زمین و زمان فحش می دادم یک ربعی همان بالاها فِر خوردم که ناگهان نگاهم به جمعی در پایین افتاد که چهار صندلی رو دور هم چیده بودند.کوله پشتی رو بالا پیش خواهرم گذاشتم پایین آمدم.به جمعیت که رسیدم با خودم فکر کردم خوب حالا باید از کجا بفهمم که اینا همونان؟!
جلو رفتم و پرسیدم: شما بینتون پوریا دارید؟!
پوریا سرش رو برگردوند وسلام کردیم و بعد از اندکی منو شناخت (فکر کنم بخاطر به کار بردن لفظ برادر بود).یک جای خالی در قسمت خانوم ها بود که با تعارف یکی از همانها نشستم(البته سه تا پسر هم در روبه رو بودند که نمی دونم چرا اونا قبلا نشسته بودند) و اولین سؤالم این بود که کسی دستمال داره؟! که البته نگاه چپ چپ اطرافیان رو در پی داشت.ولی خوب در اون شرایط سرما بهتر از این بود که آب دماغم آویزون باشه.بعد مشغول تماس با مبین.م شدم و متوجه شدم که به علت خرابی ماشینش نمی تونه بیاد و به همین خاطر خیلی ناراحت هم بود.
من دیر رسیدم و چند دقیقه بعد از ورودم دو نفر رفتند و همچنین زیاد خوب با دیگران آشنا نشدم و ظاهرا به بحث های اولیه هم نرسیدم ولی در کل آنهایی که می خواستم را دیدم و با ساندیس ازم پذیرایی شد.کمی با دیگران در مورد وبلاگ و بلاگفای خائن و درس و ... صحبت کردیم. طرحم رو هم با برادر پوریا در میان گذاشتم ولی اون به شدت در مورد نتیجه دادنش نا امید بود.بعد به پایین راهی شدیم و من از جمع خداحافظی کردم و به سمت ماشین راهی شدم و البته آنجا پیتزای گرم انتظارم رو می کشید.
فردا صبح با درد بدن عجیبی بیدار شدم که احتمالا ناشی از سرمای شب گذشته بود و تا چند دقیقه قادر نبودم رویاهام را با اتفاقات دیشب تمیز بدم ولی کم کم حالم سر جاش اومد.برای صبحانه از ساندیسی که دیشب بهم رسیده بود استفاده کردم ولی از همون لحظه تا حالا به عارضه ی بیرون روی گرفتارم
پ.ن: از صبح تا حالا منتظرم یه نفر درمورد دیشب بنویسه ولی انگار همه منتظر بقیه نشستن
پ.ن: اگر کسی عکس های دیشب رو داره لطف کنه منو با خبر کنه
پ.ن: گوریل فهیم تمام تصوراتی که ازش داشتم رو درهم شکست
پ.ن: جهت اطلاع خدمت پپری خانوم بگم که مبین وقتی مطلع شد شما هم بودی گله مند شد که چرا شما خبرش نکردی
ب.ر: از دست این ویروس فارسی پرون به یه یوزر دیگه فرار کردم خوشبختانه هنوز این ویروس خبیث پیدام نکرده.به هر صورت حالا می تونم مینیمالم رو که بازگشاییش دوهفته عقب افتاده بود راه اندازی کنم